بدهکارترین مرد دنیا

خاطرات یک بدهکار



200 کارتون معروف 200 کارتون معروف
هر کارتون که فکرشو بکنی، هر کارتون
فقط 80 تومان | 9 DVD
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

با داد و بیداد وارد دادگاه شدند...البته این مرد نبود که داد میزد بلکه زنش بود که دادگاه رو روی سرش گذاشته بود و مرد همینطور که لبش رو میگزید سعی در آرام کردن همسرش داشت...... 

 سلامی کرده و روبروی من نشستند ...زن بی نفس کشیدن میگفت و میگفت و میگفت و من در تعجب از این یک نفس سخن گفتن................ 

حالا ببین ببین چیکارت میکنم....به روز سیاه مینشونمت........مگه از دادگاه نریم بیرون...پدر س.... 

سرفه ای کردم و ازشون خواستم تا نظم دادگاه رو رعایت کنند....... 

 منشی دادخواست رو قرائت کرد....رو به مرد کردم و گفتم:خب مشکل شما چیه..... 

مرد تا خواست جوابی بده زن دوید میون حرفهاش و گفت:آقای قاضی من تقاضای طلاق کردم اصلا هر دو هم راضی هستیم من با این مرتیکه نمیتونم زندگی کنم......زن بد دهنی بود اینو میشد از حرفهاش و اعمالش فهمید.... 

خانوم لطفا از الفاظ مناسب استفاده کنید.....لطفا رعایت کنید.... خب اقا شما بگین... 

سری تکان داد و گفت:اقای قاضی آدم ابروداری هستم......دبیرم و سرم تو زندگیه.....خانوم پاشو کرده تو یه کفش که باید طلاقش بدم.....برگه ای که منشی روبروم داده خوندم و ناخوداگاه خنده ای بی صدا کردم....زود خودم و جمع و جور کردم و گفتم:یعنی خانوم شما شما رو کتک میزنه!!!!! 

کتک که نه ولی خب بعضی اوقات عصبانی میشه.....دست خودش که نیست...منم چند ساله که به این حرکاتش عادت کردم............اینو که گفت زن چشم غره ای به مرد رفت و تهدیدش کرد که اگه ادامه بده بی جواب نخواهد موند.....اونم جواب فیزیکی!!! 

خودت دیونه ای مردک......آبرومو جلو همه برده.....حاج آقا همین خواهرم شوهرش بازاریه....کلی طلا جواهر داره.....شوهرش کلی زمین و باغ به اسمش کرده.....هر سال چند بار میرم مسافرت اروپا....ولی من بد بخت افتادم گیر یه بی عرضه.......هی به خودم گفتم صبر کن  آدم میشه........اینم پولدار میشه...نه خیر!همش کارش شده درس دادن به این و اون...سر ماهم که ناچیزی حقوق...من دیگه تحمل ندارم...مهرم حلال جونم ازاد...... 

مرد سر به زیر ادامه داد....والله آقای قاضی زورم کرده که برم تو کار دلالی.....هی بهش میگم این کارا آخر عاقبت نداره قبول نمیکنه میگه طلاق...... دوستش دارم......اگه طلاقش بدم با کی میخواد ازدواج کنه...... با کی میخواد زندگی کنه.............

 زن هوار زنان گفت: با پدر مادرم... هر جا بی تو برام بهشته  .....شیطونه میگه بزنم تو سرش..... 

تلفن همراهش رو برد بالا تا بزنه تو سر مرد بیچاره........ 

چاره ای نبود ..زن اختیار حرکاتش رو نداشت....و ممکن بود اگه زندگیشون ادامه پیدا کنه برا هر دوشون مخصوصا مرد خطرناک باشه........... 

حکم رو که به دستشون دادم همونگونه که وارد دادگاه شده بودن با دعوا خارج شدند..... 

 

همانگونه که خنده بر لب داشتم روی پوشه پرونده نوشتم: 

گهی پشت به زین وگهی زین به پشت............... 

 

نوشته شده در شنبه 17 بهمن ماه سال 1388ساعت 1:13 PM توسط یک بدهکار نظرات (22)|

سلام.....معذرت که یه مدت دیر شد ...کار زیاد بود و مجال آپ کردن نمیداد............. 

 

آخرین جلسه ی بود که منشی امروز وقت داده بود و خدا خدا میکردم زودتر تموم شه و برم خونه.واقعا خسته بودم...........منشی پرونده رو روبروم قرار داد و آهی از ته دل کشید...... 

پرونده رو باز کردم و مطالعه کردم.....مرد:بهنام 24 ساله دانشجو.......زن:بهاره 22 ساله دانشجو.... 

وارد که شدند با احترام نشستند..........جالب بود که اصلا با هم بگو  مگویی نداشتند........منشی دادخواست رو قرائت کرد و از زن خواستم تا دلایلش رو برا طلاق ذکر کنه.....اشک دوید به چشمهاش و اینگونه شروع کرد........سال 85 با هم اشنا شدیم و سال 86 پیوند زناشویی بستیم..........همسرم مرد شریف و خوب و مهربونیه..........تنها چیزی که عذابم میده اینه که ما خونه مستقل نداریم و همراه پدر همسر و مادر همسر تو یه خونه زندگی میکنیم.دو ساله که دارم تحمل میکنم ولی دیگه طاقتم طاق شده نمیتونم تحمل کنم..........آقای قاضی منم مثل دختر های دیگه که ازدواج کردن و خونه زندگی دارند میخوام خونه زندگی داشته باشم.مستقل باشم.......هرچی بخوام تو خونه بپوشم هر چی بخوام بپزم .میخوام با همسرم فقط با همسرم تو خونه باشیم............منم دوست دارم جهیزیه ام رو بچینم........من جهیزیه نیاوردم که گوشه انباری خاک بخوره.....شدند اینه دقم...هر وقت نگاهشون میکنم گریه ام میگیره..........میگفت و گریه میکرد..........ده دقیقه تمام یه ریز گریه کرد و گفت و گفت و گفت...........  

رو به مرد کردم و ازش خواستم که به حق مسلم و قانونی همسرش توجه کنه.مرد جوان نادم و ناچار سری تکان داد و جواب داد.به خدا امکانش رو ندارم اگه داشتم که براش خونه مستقل میگرفتم.....میدونین چقدر پول پیش میخواد...چقدر اجاره...تازه هزینه خورد و خوراکشم حساب کنین.......دانشجو هستم و کار نیمه وقتی دارم که کفاف این مخارج سنگین رو نمیده......... 

نگاهش کردم و گفتم....شما قبل ازدواج اینارو نمیدونستین....نمیدونستین که زندگی خرج داره......یا الان دارین اینارو میفهمین.....الان که ...استغفرالله.............

مرد جوان سر به زیر از شرم اشک میریخت..........همدیگه رو دوست داشتند ولی همه چیز تو زندگی فقط دوست داشتن نیست............................پرونده به جلسه اتی موکول شد ولی اینو مطمئن بودم که نه زن از حرفش بر میگرده و  نه پسر توان اینو داره که خونه مستقلی رو برا همسرش فراهم کنه................... 

 

دوستان چه خوبه که به زندگی با دید باز بنگریم..........از روی عقل تصمیم بگیریم و تابع احساسات نباشیم..................... 

برادران گلم کاش اونقدر مردونگی داشته باشیم اونقدر وجدان و شرف داشته باشیم که راضی به بدبخت کردن کسی نباشیم..............اگه دختری رو دوست دارین راضی نباشین به قیمت ازدواج باهاش بعدا شاهد شکستش باشین........تصمیم بگیرین صبر کنین تلاش کنین و بعد با دستی پر و دلی عاشق برا وصلت با محبوبتون اقدام کنین............. 

کاش همه وجدانی بیدار داشتند!!!!!!!!!!!!!!! 

 

بدهکار نوشت:انشالله روز شنبه با پست جدید به روزم......................

نوشته شده در چهارشنبه 14 بهمن ماه سال 1388ساعت 6:09 PM توسط یک بدهکار نظرات (32)|

به نام خدا: 

دوستان در مورد سر نوشت زوج پست قبلی پرسیده بودند...اونجور که من اطلاع دارم و از پرونده های مددکاری اداره جستجو کردم  دختر پست قبلی با پسر عموش پیوند ازدواج بسته ولی از سرنوشت جوان خبری نیست..............  

 

پست سوم: 

حول و حوش ساعت ده بود که زوج جوان وارد دادگاه شدند.....مرد تقاضای طلاق داده بود و قرار بود به تقاضاشون رسیدگی شه....

آثار ضرب و جرح به آشکار در ظاهر زن مشخص بود...زیر دو چشمش کبود شده بود و زیر  چشم راستش بد جور پف کرده بود.....زن هم با نامه ای از پزشکی قانونی بدست چند صندلی دورتر از مرد نشست......اشکارا معلوم بود که چه خوف و ترسی از همسرش داره و چه حسابی ازش میبره.....هر چه کردم کنار شوهرش ننشست و مجبور شدم  به این نحو به باقی جلسه ادامه بدم....... 

مرد با صدای رسا تقاضای طلاقش رو مطرح کرد و ادامه داد که اگه همین جلسه حکم طلاقش صادر نشه هم خودشو و هم زنش رو خواهد کشت....... 

من:اولا نظم دادگاه رو حفظ کنین و بعدش بهم بگین که دلیلتون برا طلاق چیه....... 

مرد ایستاد و با صدایی لرزان جواب داد ..خانوم فیلش یاد هندستون کرده با یه مرد دیگه رابطه برقرار کرده.. با غیظی خاص رو به زنش کرد و گفت:مگه پیداش نکنم هر دوتا تونو میکشم........ 

من:آقا بشینید اینقدر میکشم میکشم نکینین الکی که نیست ..............شما دلیلی بر این ادعاتون دارین یا شاهدی........................... 

مرد....نه خیر جناب قاضی ولی رفتارش این روزا عجیب شده تا من میام تلفن رو زود قطع میکنه.....مزاحم تلفنیمون زیاد شده........معلوم نیست وقتایی که من سر کارم چه غلطی تو خونه میکرده......... 

زن که تا حال ساکت بود و سر به زیر اشک میریخت گفت:به خدا من کاری نکردم....من به خاطرش جلو رو پدر مادرم وایستادم...ازش هیچی نخواستم...اینه دستمزد بساز بودنم........چند ماهه مثل مریضا بهم شک داره...کجا میری؟...چیکار میکنی؟....چرا اینجوری لباس میپوشی!..... 

سری تکون دادم و پرسیدم:قبل ازدواج با هم دوست بودین..... 

زن در حالی که اشکاشو پاک میکرد سری به نشانه تایید تکون داد و گفت :آقای قاضی 4 سال..... 

تجربه به من میگفت که محاله این زن به مردش خیانت کرده باشه...میدونین یه جورایی ما ها میفهمیم.حتی اگه طرف خودش رو مظلوم نشون بده..... 

نامه پزشکی قانونی رو که باز کردم به مظلومیت زن بیشتر پی بردم.چند ماه بود که زیر دست شوهر شکنجه میشد اما ترس از طلاق ..ترس از حرف مردم..ترس از بی آبرویی...مجال صحبت بهش نمیداد و ترجیح میداد ساکت بشنه دم نزنه حتی اگه زیر مشت و لگد های مرد قالب تهی کنه........ 

زن با حالت زاری جلوی من نشست و افتاد به پاهای مرد و ازش خواست که طلاقش نده........... 

در مقابل التماس و  خشم مرد برا طلاق  پرونده شونو برا رسیدگی بیشتر به ماه دیگه موکول کردم  و  قرار شد که تا جلسه بعدی جدا از هم زندگی کنند ........وقتی از در دادگاه بیرون میرفتند دوباره عذاب آورترین لحظه عمرم رو دیدم....زن برگشت و چند ثانیه نگاهم کرد.....شکست خورده بود.....عذاب دیده بود و تو چشماش مظلومیتش رو خوندم............ 

  

میدونید دوستان این زوج قبل ازدواج با هم دوست بودند........دلیل عمده اختلاف زوجین بر میگرده به همین مشکل........ 

وقتی شیطان انسان رو وسوسه میکنه و مجابش میکنه به این نتیجه برسه که اگه با تو دوست شده میتونسته با هزار نفر دیگه هم دوست شده باشه..از کجا معلوم که الانم باهاشون رابطه نداره!!!!!!!.......... 

دوستان شک خانمان سوزه....بیاید تا به بلوغ فکری جسمی و مالی نرسیدیم ازدواج نکنیم...... 

بله مشکلات مالی هم میتونه اینجور مسائل رو بسازه........اصلا دلیل عمده اش هم میتونه باشه..... البته این وسوسه فقط سراغ آدمهای ضعیف النفس میره.........

چه کسی میدونه که با وسوسه نفسش میتونه بجنگه!!!!..................

نوشته شده در پنجشنبه 8 بهمن ماه سال 1388ساعت 6:07 PM توسط یک بدهکار نظرات (18)|

به نام خدا..... 

همونجوری که پست دیروز خیلی از دوستان رو تحت تاثیر قرار داد باعث شد تا من تلاشم رو بیشتر کنم تا قانونی تصویب بشه که از این جمله افراد حمایت کنه و دختری مجبور نباشه تا در ازای قرض پدر..فقر خانواده...نداشتن سر پرست و ... مجبور به ازدواج  اجباری یا خدای ناکرده ت ن فروشی شه..... 

پست دوم: 

نزدیکی های نماز ظهر بود که زن و شوهر وارد دادگاه شدند.........به وضوح میشد غم و ندامت رو تو چهره هردوشون خوند.......زندگی رو باخته بودند و نا امیدی به سراغ هر دو اومده بود .... 

برام جالب بود که بر عکس دیگر مراجعین با همدیگه دعوا نمیکردند......پنج یا شش ماهی میشد که دادخواست طلاق داده بودند و من هر بار جلسه دادرسی رو موکول میکردم به چند ماه دیگه تا از خر شیطون بیان پایین......آخه همدیگه رو دوست داشتند.....جوون بودند و هنوز 22 یا 23 سالی بیشتر از سنشون نمیگذشت.... 

... آخه دلیل طلاقتون چیه؟نمیشه که بی دلیل طلاق گرفت!!!دلیل محکمه پسند میخواد... 

پسر آهی از ته دلش کشید وجواب داد:آقای قاضی من دیگه نمیتونم ایشونو تحمل کنم....ایشونم رضایت دارند نمیدونم مگه طلاق توافقی هم دلیل میخواد.....ما هر دو به این نتیجه رسیدیم.... 

نگاهی به دخترک کردم و گفتم تا راستش رو نگین این پرونده همینجوری که هست میمونه ...یعنی ترتیب اثر بهش داده نمیشه....... 

دخترک گریان نگاهم کرد و هق هق شروع به گریستن کرد.... 

اینبار با نرمی بهشون گفتم که اگه راستش رو بگن کمکشون میکنم...... 

پسر با شرم و اندوه ایستاد و شرح واقعه رو برام گفت....بین کلماتش هم صداش و هم پاهاش میلرزید و به نظر میرسید دیگه یارای ایستادگی مقابل مشکلات رو نداره......بهم گفت که برخلاف میل پدر و مادرش ازدواج کرده .....مجبور شده درس و دانشگاه رو نیمه کاره ول کنه و بچسبه به کار.....هر کاری کرده از پارکبانی گرفته تا دستفروشی...... در حالی که پدر کارخونه دارش از خانه طردش کرده بود و او یک تنه در مقابل مشکلات ایستادگی کرده بود....... دیگه هیچ کدوم یارای مقابل با مشکلات رو نداشتند......کمرشون زیر چرخ زندگی خرد شده بود و ...... 

پسرک بهم گفت که با خواهش و زاری همسرش رو راضی کرده تا با طلاق موافقت کنه تا مجبور نباشه شکست دردانه عشقش رو ببینه.......بهم گفت که اگه پدر و مادر زیر بال و پرشون رو گرفته بودند الان در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند.......گفت که الان ماهها میشه که دور از هم زندگی میکنند....بهم گفت که دخترک یه خواستگار خوب داره و اون میخواد طلاقش بده تا با ازدواج دخترک تا آخر عمر خوشحال زندگی کنه......پسرک  گفت که تا اخر عمر ازدواج نمیکنه و این عشق تا ابد باهاش همراهه......بهم گفتند  و هردو نیم ساعت مداوم گریه میکردند........بهشون یه ماه مهلت دادم تا خوب فکراشونو بکنند و دوباره بیان......چه زود شکست گریبان رابطه شونو گرفت...... نمیدونم شاید خوشبختی این زوج به طلاق گرفتنشون باشه!!!!!................

وچه خوبه که ما به عواقب کاری که میکنیم فکر کنیم و با سرنوشت  خود و انسانی دیگه بازی نکنیم.......آینده ی مبهم......تلاش برای بازسازی زندگی !!!.............. 

 

بدهکار نوشت1:انشالله با پست جدید فردا خدمتتون خواهم بود.... 

بدهکار نوشت2:رنگین کمان عزیز من آدرس وبلاگتون رو گم کردم اگه امکانش هست برام بگذارید تا بتونم بهتون سر بزنم.......

 

نوشته شده در سه شنبه 6 بهمن ماه سال 1388ساعت 5:30 PM توسط یک بدهکار نظرات (12)|

به نام خدا

احساس میکنم رسالت من به عنوان بدهکار تمام شده...هفته هاست که چنین احساسی دارم..........منتها وابستگی کشش و دوستان خوبی که دارم تا حال مانع شده که من از واژه خداحافظی استفاده کنم......به قول یکی از دوستان این روزها کار من در تمام امور شده کپی و بعد پیست کردن......لاجرم به وبلاگ هم سرایت کرده........از روزیکه این وبلاگ رو ساختم تمام سعیم بر این بوده که تلخی ها و ناگواری های جامعه رو به زبان طنز بیان کنم تا درک کنیم که زندگی در این دنیای بزرگ چقدر سخت و ناجوانمردانه هست........میخواستم خداحافظی کنم ولی دل رفتن ندارم.......پیش خودم فکر کردم که بمونم و تجربیات شغلیم رو اینجا بنویسم تا دوستانم بتونن استفاده کنند و اگه پست هام بتونن زندگی شخصی حتی یک نفر رو نجات بده من به رسالتی که در نوشتن این وبلاگ داشتم رسیدم..........و اون لحظه شیرین ترین لحظه عمرم خواهد بود.پس با نام خدا آغاز میکنم....یه قاضی بدهکار.............

پست اول:

میدونم که امروز منشی برا ساعت 9.30 به مراجعی وقت داده......پروندشون زیر دستمه......به مشخصات خوانده که دقیق میشم یهو از جا میپرم.......مگه امکان داره.........البته این چیزها تو شغل ما عادیه...خوانده:مرضیه... 15 ساله........یعنی با شوهرش 50 سال تفاوت سنی داره.....محمد...65 ساله....... چند دقیقه قبل از دادگاه سری به سالن میزنم تا ابی به سر و صورتم بزنم...........روبروی درد ورودی دادگاه دختری رنگ پریده کنار سربازی روی نیمکت نشسته.......دستبند به دست و آماج حملات پیرمرد و بچه هاش.........

پیرمرد:از خونه فرار میکنی .....مگه دستم بهت نرسه......

احساس کردم که پیرمرد پدر دختره باشه ولی نه پدر دختره  حدود چهل چهل و دو سه سالی داره و کناری ایستاده و محزون داره کتک خوردن دخترش رو نظاره میکنه...........

روبروم نشسته اند ...دختر به نقطه ای از سقف خیره شده.پیرمرد هراز گاهی سیلی روانه دخترک میکنه اما دختر ..انگار تو این دنیا نبود شاید براش عادی شده...........

ازش دلیل فرارش از خونه شوهرش رو میپرسم .......اشک تو چشماش میدوه و بغض امون حرف زدن بهش نمیده.به خاطر قرض پدر زن پیرمرد شده بود و چند ماه بیشتر دووم نیاورده بود......از خودکشی میترسیده وگرنه تا حال 10 بار قصد خودکشی داشته ......دخترکی امی بود.......التماس میکرد که به خانه شوهر نفرستیمش.....تهدید میکرد که اینبار خودش رو خواهد کشت..........

به چشمهای پیرمرد خیره شدم .....آثاری از خجالت درش ندیدم......چشمانی که   شقاوت و بی رحمی ازشون میبارید..........

حکم صادر شد منتها وجدانم رای به حکمی دیگر میداد.......

دخترک مجبور به بازگشت به خانه شوهرش شد........ازپیرمرد تعهد گرفتم که با دخترک  با مهربانی برخورد کنه و  به زنش بیش از پیش برسه ....از دخترک خواستم که اگه شوهر دوباره کتکش زد پیش من بیاد تا از راههای قانونی اقدام کنم.....ولی به آشکار میدونستم که  پیرمرد مقید به این مسائل نیست..........

از در دادگاه که بیرون میرفتند دخترک دوباره برگشت و نگاهی به من کرد.........چشمهای پر اشک .انگار بغضش رو به منم منتقل کرد....بغض کرده بودم اما.................

دخترکی 15 ساله  پیرمردی 65 ساله   پدری مقروض  فقر  توهین  کتک  و ....... داستانی که همچنان ادامه دارد.....................

نوشته شده در دوشنبه 5 بهمن ماه سال 1388ساعت 5:03 PM توسط یک بدهکار نظرات (19)|

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.

مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.

زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.

مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.

زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.

زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.

مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

نوشته شده در یکشنبه 20 دی ماه سال 1388ساعت 12:48 PM توسط یک بدهکار نظرات (25)|

تو مرا هرزه میخوانی من هنوز هجم حرفهایت را درک نکردم برایم سنگین است شده ام ریگ خیابان که راحت از رویم گذر میکنی ومن به حرمت قدم معشوقه ای که خود اسمش را انتخاب کردم تکان هم نمیخورم حتی درچشمانت نگاه نمیکنم نه اینکه ذوب شوم من میترسم درچشمانت شور عشق نبینم من میترسم

هر جا رفتی بگو دختره ی ساده دست ازسرم برداشت من هرروز در دل تکرار میکنم دست از سرت برداشتم بر چشمانت گذاشتم تا نبینی تنهاییم را

دیوانه او نیست که تو گاهی به لودگیش میخندی گاه میترسی دیوانه منم که تورا در اغوش دیگری میبینمو مینویسم

هنوز 3شمبه ها پشت کاج های ان پارک لعنتی می ایستم به عشق بازیتان خیره میشوم در نگاه من تو تنهایی حتی اگر با دیگری باشی مثل روز اول نه قش میکنم نه قلبم از جا میکند تنها نگاه میکنم

بهانه می اوری ارزوهایم را خراب میکنی من این جاده را میروم نه به سنگ هایی که پایم را میخراشد فکر میکنم نه به سنگ هایی که تو به سویم نشانه میروی تو از این بغض هم بی رحم تری ان ذره ذره خفه ام میکند ولی تو یکباره مرا اتش میزنی

میگویم دوستت دارم بگذار سرت از پادشاه شهرمان بالاتر برود من دینم را ادا میکنم.......... 

آنکه میگفت تو را میرهم از غمگینی                        چه بلایی به سر آورده دلا میبینی

حیف از آن عمر که شب ها به خیالش طی شد          عاقبت گفت برو دل سیه و مسکینی

نوشته شده در چهارشنبه 9 دی ماه سال 1388ساعت 2:49 PM توسط یک بدهکار نظرات (12)|

سلام و صد سلام خدمت جماعت نسوان باشد عبرت گرفته و زود تر دست به کار شوید ...............................که تامل کردن نباشد نشان عقل .......برو بگرد دنبال شوهر..........یا چنین مضمونی.....................گوش فرا دهید.............. 

 

 

۱- یقه اولین خواستگار رو بچسبید که شاید تنها شتر بخت شما باشه.

2- ناز و لفت و لیس رو بذارید کنار.

3- در معرض دید باشید، گذشت اون زمان که می‌گفتن: من اون دختر نارنج و ترنجم که از آفتاب و ازسایه می رنجم.

4- سن ازدواج رو بیارین پایین، همون 17 یا 18 خوبه. بالاتر که برین همچین بگی نگی از دهن می‌افتین.

5- تموم دوست پسراتونو تهدید به ازدواج کنید، اگه موندن چه بهتر، نموندن دورشون رو درز بکشید.

6- دعای باز شدن بخت رو دور گردنتون آویزون کنید، یه وقت کتابشو دور گردنتون آویزون نکنید که گردن لطیفتون کج می‌شه.

7- پسر‌های فامیل بهترین و در دسترس‌ترین طعمه‌ها هستند، رو هوا بقاپیدشون.

8- رو شکل و شمایل ظاهری پسرها زیاد حساسیت به خرج ندید، پسرهای خوشگل، هستن دچار مشکل...!

9- توی اجتماع بر بخورید، با مردم قاطی شید، با ننه صغرا و بی‌بی عذرا نشست و برخاست کنید، همینا هستن که شادوماد می‌سازن واستون.

10- یه کم به خودتون برسید، منظورم آرایش و برداشتن زیر ابرو و ریمل و پودر و سایه و کرم شب و روز و ماسک خیار و فر مژه و خط لب و خط چشم و... نیست. حداقل قیافه یه آدم رو داشته باشید.

11- در پوشش دقت کنید، لباس چسب و کوتاه فقط آدمای بوالهوس رو دورتون جمع می کنه، یه پوشش سنگین و اندکی رنگین با حفظ معیارهای دوماد پسند بهترینه.

12- مهمون که میاد قایم نشید، چای ببرید، پذیرایی کنید، خلاصه یه چشمه بیاین که بعله ما هم هستیم.

13- سعی کنین از هر انگشتتون هفت نوع هنر بباره که مامانه بتونه جلوی در و همسایه قر و قمیش بیاد که دخترم قربونش برم اینجوریه و اونجوریه...


14- تا مامانه و باباهه می‌گن دخترمون دیگه وقته عروسیشه مثل لبوی نپخته سرخ نشین و در برید،

در حرکات و سکناتتون این نظر رو تایید کنید و دنبالشو بگیرید.

15- بلاخره اگه خدای نکرده می‌خواین جزو اون یک میلیون و هفت صد هزار دختر بی شوهر نباشید (تازه اگه همه پسرای این مملکت دوماد شن، که نمی شن) هر چی دارید، رو کنید، منظورم اعضا و جوارحتون نیست منظورم کمالات و هنر مندیاتتونه.

16- و اینو بگم که از هیچ دوره زندگیتون به اندازه وقتی که با نامزد محبوبتون زیر سایه درخت توی یهپارک خلوت دارید معاشقه می کنید لذت نخواهید برد، حالا به بعدنش کار ندارم.

17- ...و آخرین توصیه اینکه عوض اینکه توی جریانات عشقی خیابونی و زودگذر غرق بشید و مثل کبک سرتونو زیر برف کنید یه خورده به فکر زندگی آینده‌تون بشید و اینقدر از این دست به اون دست نرید 

 

بدهکار نوشت1:غصه شما آخرش منووووووووووو جوووووووووون مرگ میکنه........... 

بدهکار نوشت 2:بعد از انتشار این پست بدهکار توسط جامعه نسوان ترشیده نفرین گشته و مورد پیگرد قانونی قرار گرفت.......... 

نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر ماه سال 1388ساعت 12:33 PM توسط یک بدهکار نظرات (55)|

 سلام و صد ها سلام خدمت جماعت نسوان عزیز.........بخوانید پست جدید رو بلکم عبرت گرفته و به راه راست هدایت شده و دم به تله آقایون ندن که هر چه بدبختیست در مراوده با جماعت عظیم جلیل متبرک متشخص آقایون میباشد.....پس گوش فرا دهید...

 

چرا مردها دارای وجدان پاکی هستند؟
به این دلیل که هیچ گاه از آن استفاده نمی کنند  


2- چرا مردها همیشه خوشحالند؟
چون آدم های بی خیال فقط می خندند

3- چرا روانکاوی مردها خیلی سریع تر نسبت به خانم ها انجام می پذیرد؟
زیرا هنگامیکه زمان بازگشت به دوران کودکی فرا می رسد، مردها همان جا قرار دارند

4- اگر یک مرد و یک زن با هم از یک ساختمان 10 طبقه به پایین بیفتند کدامیک زودتر به زمین میرسد؟
خانم، چرا که آقا راه را گم می کند

5- شباهت آقایون با آگهی های بازرگانی چیست؟
شما نمی توانید یک کلمه از حرف های آنها را باور کنید و هیچ چیز برای زمانی بیش از 60 ثانیه دوام نمی آورد

6- ورزش کنار دریای آقایون چیست؟
هر موقع خانمی را در بیکینی می بینند شکم هایشان را تو می دهند

7- به یک مرد با نصف مغز چه می گویند؟
با استعداد

8- فرق بین نرخ اوراق بهادار با مردها در چیست؟
نرخ اوراق بهادار رشد می کند

9- خدا بعد از خلق مرد ها چه گفت؟
من می تونم کارمو بهتر از این انجام بدم

10- 2 دلیلی که مردها به مسائل کاری خود فکر نمی کنند
1- فکری ندارند 2- کاری ندارند

11- در آمریکا به یک مرد باهوش و با استعداد چه می گویند؟
توریست

12- اگر آقایون هم باردار می شدند آنوقت
خدمات پزشکی در مغازه های خواروبار فروشی هم ارائه می شد

13- آیا شنیده اید که مردی مدال طلای المپیک را از آن خود ساخت؟
او بعدا آنرا برنز رنگ کرد

14- یک وضعیت غیر قابل کنترل چیست؟
144 مرد در یک اتاق

15- برای درست کردن پاپ کُرن به چند مرد نیاز است؟
3 تا، یک نفر ماهیتابه را بر روی گاز نگه میدارد و دو نفر دیگر گاز را تکان میدهند تا گرما به تمام سطح ماهیتابه برسد

16- آقایون لباس هایشان را چگونه دسته بندی می کنند؟
''کثیف'' و '' کثیف اما قابل پوشیدن''

17- تنها یک مرد می تواند یک ماشین ارزان قیمت 2 میلیون تومانی بخرد و
یک سیستم صوتی 4 میلیون تومانی بر روی آن نصب کند

18- زمان با ارزش مردها در کنار همسرانشان چگونه می گذرد؟
ملافه را روی سرشان می کشند و می گویند ''تو خیلی نازی عزیزم''

19- یک خانم 35 ساله به بچه دار شدن فکر می کند، یک مرد 35 ساله به چیزی فکر می کند؟
به قرار گذاشتن با بچه ها

20- شما به مردی که همه چیز دارد چه میدهید؟
زنی که به او نشان دهد چگونه می تواند از آنها استفاده کند

21- چرا عنکبوت های سیاه پس از جفت گیری، جفت خود را می کشند؟
به این خاطر که می خواهند قبل از شروع خرخر جلوی آنرا بگیرند

22- چرا مردان تنها در نیمی از زندگی خود با بحران مواجه هستند؟
زیرا آنها در تمام طول زندگی خود در دوران نوجوانی به سر می برند

23- آینده نگری یک مرد چگونه مشخص می شود؟
به جای یک بطری 2 بطری مشروب بخرد

24- رفتن به بار مجردها چه فرقی با رفتن به سیرک دارد؟
در سیرک کسی صحبت نمی کند

25- چرا مردها به دنبال خانمهایی هستند که هیچ گاه قصد ازدواج با آنها را ندارند؟
به همان دلیلی که آدمها ماشینی را دنبال می کنند که هیچ گاه نمی توانند در آن رانندگی کنند

26- شما با مرد مجردی که تصور می کند بهترین هدیه خدا نصیب او شده چه می کنید؟
او را مبادله می کنیم

27- چرا آقایون مجرد جذب خانم های با هوش می شوند؟
دو چیز مخالف نسبت به هم کشش دارند

28- شباهت آقایون با ماشین چمن زنی در چیست؟
هر دو خیلی سخت به کار می افتند، در هنگام کار سر و صدای زیاد ایجاد می کنند و حتی نیمی از وقت را هم نمی توانند به درستی کار کنند

29- فرق یک شوهر جدید با یک هاپوی جدید در چیست؟
بعد از یک سال هاپو هنوز هم از دیدن شما به هیجان می آید

30- نازکترین کتاب دنیا چه نام دارد؟
چیزهایی که مردان در مورد زنان می دانند

نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان ماه سال 1388ساعت 6:29 PM توسط یک بدهکار نظرات (33)|

سلام و صد سلام خدمت طرفداران پول و جماعت فضیل و خردمند و شهیر نسوان باشد که عبرت گرفته و ارشاد شده باشید که ارزویی ندارم جز به راه شوهر هدایت شدن این جماعت..باشد که پند پذیر باشید......گوش فرا دهید...........

رییس یک کارخانه بزرگ معاون شیرازی خود را احضار و به او می گوید:

"روز دوشنبه، حدود ساعت 7 غروب، ستاره دنباله دار هالی دیده خواهد شد. نظر به اینکه چنین پدیده ای هر 78 سال یکبار تکرار می شود، به همه کارگران ابلاغ کنید که قبل از ساعت 7، با بسر داشتن کلاه ایمنی، در حیاط کارخانه حضور یابند تا توضیحات لازم داده شود...

.

"روز دوشنبه، حدود ساعت 7 غروب، ستاره دنباله دار هالی دیده خواهد شد. نظر به اینکه چنین پدیده ای هر 78 سال یکبار تکرار می شود، به همه کارگران ابلاغ کنید که قبل از ساعت 7، با بسر داشتن کلاه ایمنی، در حیاط کارخانه حضور یابند تا توضیحات لازم داده شود.

در صورت بارندگی مشاهده هالی با چشم عریان (غیر مسلح) ممکن نیست وبهمین خاطرکارگران را به سالن نهارخوری هدایت کنید تا از طریق نمایش فیلم با این پدیده شگفت آشنا شوند".  

معاون شیرازی خطاب به مدیر تولید آبادانی:

"بنا بدستور جناب آقای رییس، ستاره دنباله دار هالو روز دوشنبه بالای کارخانه طلوع خواهد کرد. در صورت ریزش باران، کلیه کارگران را با کلاه ایمنی به سالن نهار خوری ببرید تا فیلم مستندی را درباره این نمایش عجیب که هر 78 سال یکبار در برابر چشمان عریان اتفاق می افتد، تماشا کنند". 

 

مدیر تولید آبادانی خطاب به ناظرلر:

"بنا بدرخواست آقای معاون، قرار است یک آدم 78 ساله هالو با کلاه ایمنی و بدن عریان در نهارخوری کارخانه فیلم مستندی درباره امنیت در روزهای بارانی نمایش دهد". 

 

ناظر لر خطاب به سرکارگر غضنفر:

"همه کارگران بایستی روز دوشنبه ساعت 7 لخت و عریان در حیاط کارخانه جمع شوند و به آهنگ بارون بارونه گوش کنن". 

 

سرکارگر غضنفر خطاب به کارگران

:"آقای رییس روز دوشنبه 78 سالش میشود و قرار است در حیاط کارخانه و سالن نهار خوری بزن و بکوب راه بیفته و گروه هالو پشمالو برنامه اجرا کنه.هرکس مایل  بود میتونه برهنه بیاد ولی کلاه ایمنی لازمه "

 

بدهکار نوشت:به نبودنت عادت نکردم.....!!!

نوشته شده در شنبه 2 آبان ماه سال 1388ساعت 3:13 PM توسط یک بدهکار نظرات (53)|


Design By : Night Skin

LinkDump
Archives
Links
Design
Specific
Others